تبليغاتX
سفره دل خودم-یه دختر باحال

سفره دل خودم-یه دختر باحال

همه فن حریف

یه خاطره باحال

سلام بر بروبچس خوشتيپ از جمله صدف جون عزيزم كه دلم برا خل مشنگ بازياش تنگوليده

من سلمام يا همون افي جون.اخرش ما دست به قلم شديم و گفتيم اون خاطره سركار گذاشتن اقاي ((ن)) رو

بنويسم تا همه ازش فيض ببرند(مخصوصه صدف ab)

اقاي ((ن)) _البته از نظر كتاب زبان فارسي امسالمون اين جا استفاده كردن از گيومه اشتباه است فقط يك بار در

طول نوشتن ان هم براي برجسته كردن نوشته از گيومه استفاده ميشود_ دبير پژوهشمونه.يه بچه باحاليه كه

حرف نداره انقده بهش ميخنديم.خيلي اقاي روشنفكر و منطقي هس. كلا تو كلاسش ما فقط ميخنديم

يه بار بروبچس_نگار،مهرزاد،صدف،فهيمه،ارزو و........_نقشه سوسكي كشيدن كه اقاي ((ن)) رو سركار بذارن

نقشه از اين قرار بود كه ما به جاي اينكه تو كلاس خودمون باشيم بريم كلاس 101 و اونجا ساكت بشينيم

تا وقتي كه اقاي ((ن)) بياد و ببينه ما نيستيمو برگرده پايين كه در اجراي همين نقشه بوديم كه 2-3 نفر از

بچه ها سوتي دادن و نقشه لو رفت.ما از اين داستان عبرتي نگرفتيم و قرار شد براي جلسه بعد يه نقشه

سوسكي ديگه بكشيم.اين دفعه خيلي خيلي هماهنگ شده بود.

روز دوشنبه بود بچه ها ناهاراشون رو خوردن و همگي رفتند كلاس سوم نشستن.هيچكش جيكش درنميومد

خداييشكلاس به اين ارومي تو عمرم نديده بودم_واي كه معلمامون ارزو داشتن ساكت شدنمون رو ببينن كه حيف

 هيچ كدوم نبودند--قرار شده بود ف_ش هروقت كه اقاي ((ن)) اومد بره باهاش حرف بزنه و ما اماده اجرا

نقشه سوسكي خود شيم.سميه هم لب پله ها نشسته بود ببينه كي اقاي((ن)) و ف_ش ميان.

اونقدر خم شده بود رو زمين كه من بهش گفتم با خيلي سه كه.گفت اگه پرسيدند داري چي كار ميكني

ميگم دارم بند كفشامو ميبندم.قرارمون اين بود كه اقاي ((ن)) با ف_ش برن كلاس خودمو روي تخته كلاسمون به

 اينگليسي نوشته بوديم گس.يعني حدس بزن .وقتي اقاي ((ن)) اون كلمه رو ميديد ميرفت دفتر و ميگفت دانش

اموزاي من گم شدند.در اين فرصت ما يواشكي و خيلي خيلي اروم ميرفتيم تو كلاس خودمو و وقتي دوباره اقاي

((ن)) برميگشت ميديد  ا ...اينا كه اينجا هستن و ما هم خودمون رو به اون راه ميزديم كه ما از اول اينجا بوديم و

شما دچار يك توهم فانتزي شده ايد.ولي خب نقشه برعكس شد

.روي صندلي كلاس سومي ها نگار با گچ نوشت ((افرين)) يعني افرين اقاي ((ن)) كه مارو پيدا كردي.

.خلاصه ما تو كلاس نشسته بوديم كه سميه هراسون اومد و گفت اومد...اومد..

ما هم مث ميخ سرجامون خشكمون زد.يه هو ديديم ف_ش اومد تو و گفت بدبخت شديم پاشيد بريم كلاس

خودمون.تا رفتيم كه بريم كلاس خودمون اقاي ((ن)) اومد گفت بشينيد نميخاد بريد

ما هم همگي داشتيم روده بر ميشديم از خنده_اگه تو اون موقعيت بودي مي پكيدي_

بعد تا رفت بشينه  گفت:اين دستخط قشنگه كيه رو صندلي.يه هو همه زدند زير خنده.سميه گفت:

مگه چي نوشتن روش؟اصلا كي نوشته؟ اقاي ((ن)) گفت:همون كسي كه ميپرسه چي نوشته خودش نوشته

دوباره بچه ها زدند زير خنده.سميه هي بال بال ميزد كه بابا من ننوشتم.ولي ديگه كار از كار گذشته بود

بروبچ از ته كلاس نامه ردوبدل ميكردند كه به ف_ش بدن ببينن اون بيرون چي شده بود كه تا اومد تو كلاس گفت

بدبخت شديم.از قضا نامه رسيد دست شيما.شيما گفت من اينو چي كار كنم؟يه هو اقاي ((ن))گفت بايد بدي

جلوييت.دوباره بچه ها زدند زير خنده و البته آبرمون رفت.آقاي ((ن))مچ گير خوبيه.خودشم گفت من يكي از اين

نامه ها تو جيبم دارم. مهرزاد گفتش خب چرا نميدين جلويي؟ گفت:ميترسم سر گيجه بگيرين و دوباره

بچه ها خنديدند خلاصه نقشمون اونطوري كه ميخاستيم پيش نرفت .

 

 

پ.ن1:اون موقع كه ف_ش با اقاي ((ن)) بيرون بودند ف_ش ميگفت يكي از استاداي مرد ديگه اومد بالا ديد

كه اقاي ((ن))هنوز نرفته سر كلاس.بعد كلي بش خنديده و گفته :هه .. هه... دنباله بچه ها ميگردي.بعد همون

موقع  خانم ((ج)) مدير مدرسمون مياد ميگه بچه ها كجان؟همه بهش ميگن نميدونيم.بعد به خانم ((ع))

ميگه از پشت بلندگو بچه هارو صدا بزن ببين كجان.و ما بعد شنيدن اين خبر از دهن ف_ش ترسيديم كه مبادا

بلايي سرمون بيارن.اما خدارو شكر به خير گذشت.


پ.ن2: هنوز بچه به فكر يه نقشه جديد هستند و ار نقشه اول عبرت نگرفته اند

پ.ن3:بروبچ ميگن كه قراره عيدي ببرنمون مشهد.نميدونم اين موضوع صحت داره يا نه.

پ.ن4:چهارشنبه اي كه گذشت برامون كارسوق همرا با جشن گذاشتن.از ساعت 3 بعدازظهر تا 11 شب

ول ميچرخيديم و كلي بازي كرديم.شب هم شام بهمون پيتزا دادن. خوبتر از همه كه فرداش كلي فيزيك داشتيم و

گفتن كه نخونيد.

پ.ن5:صدف جان تو هم بنويس اونجا داري چه غلطي ميكني عزيز دلم

پ.ن 6:دستم ديگه از جاش دراومد اينقدر تايپ كردم.ديگه رفتم باي

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:20  توسط آهو  |